....

دیگر تمام شهر میدانند که حال من فقط با تو خوبست!!

چشمهای تو

میدانی گاهی عجیب برایم مجسم میشوی... دو جفت چشم مشکی و شفاف و منتظر...زل میزنی به من وقتی قهوه مینوشم...وقتی مرد راننده شیفته از آینه نگاهم میکند و میدانم که ذهنش را ساعتها به خود مشغول  میکنم! یا وقتی که در سالن سینما مجذوب صفحه ی بزرگ روبه رو شده ام... به من خیره شده ای ، در همان تاریکی خووب تشخیصت میدهم ....درست در سمت راست... آن دو جفت چشم را حس میکنم!

شاید سوژه های عاشقانه ی تو باشم... آخر گاهی عجیب حریص نگاهم میکنی...شاید ... 

میدانی من مرموز یا پیچیده یا  هر چیز دیگری که گمان کنی نیستم! فقط خودمم و تمام ثانیه ها را سعی میکنم خودم بمانم...غیر قابل پیش بینی و دست نیافتنی و گریز پا!

دریا زده گی

گاهی وقتها وقتی سوار ماشین کسی میشی و شروع میکنه به گاز و ترمز کردن و از ماشینش بوهای مونده بلند میشه، دچار دریا زدگی میشی...طوری که تمام عشق و علاقه ات به طرف مقابلت جاش رو به حس مرموز و انتظار طاقت فرسایی میده که کی به مقصد میرسی و ... اینظور موقع ها سعی میکنی بخوابی یا تظاهر کنی که ترانه ای که از ضبط ماشین پخش میشه تورو به وجد آورده و باهاش هم نوایی میکنی تا مبادا حرف دلت از دهنت بپره بیرون...

این دریا زدگی با همون تهوع و سرگیجه هاش هر جای دیگه ای میتونه برات اتفاق بیافته... اصلا نیازی به اب و امواج موزیش نیست کافی صدای وز وز واری نزدیکت داشته باشی که تا دهن باز میکنه بتونی حدس بزنی که چند وعده ی غذایی رو سپری کرده و چیا خورده...یا حتی خونه ات نشسته و انقدر درگیر تلوزیون هست که متوجه نیست دست کثیفش رو کجای راحتی های نازنینت میماله...

اینطور موقع هاست که ادم یا حداقل من دچار دریا زدگی شدید میشم و دلم میخواد چیزی پیدا میکردم که این حسم رو بهتر کنه و اگه بدونم مایعی کشف شده که با نوشیدنش تمام سلول هات و حتی نفس هات ضد عفونی میشه حتما اینو تهیه کنم و لا جرعه سر بکشم!

+ من وسواس نیستم اما براتون شاید پیش نیومده باشه ببینید چطور از زندگی سیرتون میکنه! 

 

رنگین کمان

خورشید که از پس
شانه های تو طلوع میکند 
هزار رنگ میپاشد بر دلم
چشمانم
...
زود باش ...
چشم باز کن !
میبینی چه رنگین کمانی شده ام

شهر تو

اینجا هوای شهر توست 
کجاهایش نفس کشیده ای؟
در ذهن چه کسی جا مانده ای؟
که این چنینم؟؟

جان دلم؟

لطفا 
به خوابم که می آیی 
بیشتر بخند
بیشتر حرف بزن
بیشتر بمان
بیشتر بگو " جان دلم؟"

شاید بهتر بود....


شاید بهتر بود قصه ی دستانمان از جایی شروع میشد که غروب نبود...روزها دلگیر نبود...چیزی میان صبح و ظهر بهار وقتی باد ملایم می وزد...و سرمان پر بود از آرزوهای بی مانند.. مثلا وقتی روی تپه ای نشسته بودیم و بی دلیل میخندیدیم...و باد خنده هایمان را زنجیر میکرد ... شاید قصه جور دیگری رقم میخورد...
شاید بهتر بود برای هم پازلی طرح کنیم و بخندیم تا سراغ گمشده هایمان را از هم بگیریم...شاید داستانمان حرف های بیشتری برای گفتن داشت و " عشق "را بهانه میکردیم نه تقدریمان را...
میدانی چشمها و دستها رسالت بزرگی در زندگیمان دارند... چشمانم که سمتت لرزید دستانم که چشمهایت را گرفت باید میدانستم روزی خواهم بارید.

مهربانی خدا

شبیه خدا میشوی..
شبیه مهربانی خدا...
وقتی گرمی...
وقتی میخندی...
وقتی چشمانت آتش بازی میکنند...
بلاتشبیه ندارد که...
خدا تو را برای بوسیدنم واسطه کرده!

:)

لطفا 

به خوابم که می آیی 

بیشتر بخند

بیشتر حرف بزن

بیشتر بمان

بیشتر بگو " جان دلم؟"

صندوچه اسرار :)

.

از خیلی وقتها پیش دلم خواسته و میخواد یه صندوقچه ی کوچیک اسرار داشته باشم،تمام چیزهایی که هر کدوم یه معنی یا یه خاطره ای برام دارن بذارم توش...بعد هر وقت که دیگه دلم نخواست خاطره ای نداشته باشم یا زمانی برای خاطره ای تازه نداشته باشم،ببرم برای کسی بازش کنم و بگم و بگم براش از همه چیز،چقدر اون موقع ِ ساعتها یا شاید روزها مزه مزه کردن خاطرات میچسبه.
نمیدونم شایدم پیدا کنم کسی رو که شبیه به خودم دنیا رو آدمها رو ببینه و اون صندوقچه رو بتونه نگه داره...اون وقت خیالم خیلی راحته،چون یه جایی تا نسل ها تکرار میشم!!!