exit

سلام خدا!

احیانا قلبم دکمه ی exit نداره؟؟؟ خسته شدم ...دیگه لازمش ندارم.

 

مرا به نام بخوان!

مرا به نام بخوان !

که در این سرمای بی مهربانی

هیچ کس چون تو 

تابستان را زمزمه نمیکند!

....

امشب پرُ از بهانه و شعرم!

تاریخ را مزه زدم ،تمام هزار و یکشب را!

پُر از شهرزاد و لیلی و شیرینم

زده ام جامی از نگاه خون بارت

دلیر و بی باکُ رِندانه می رقصم!

کجاست آن دو چشم اعجازت؟

کجاست مهر و حضور رعنایت؟

دمی فقط دمی چراغ بزمم باش!

تا نوشم از نگاهتُ تا سپیده صبح

شمسانهُ شیرین بی مانمُ بی رقصم!

" لی لی "

شعر قهقه میزند

میان حال و احوال امشبم!

وقتی تصور میکنم

چطور لی لی کنان 

بی قید و بی بهانه 

به سمت 

پارک بارانی 

می روی!!!

دل لرزه

شاید تنها کسی نباشم که دور قلبت گشته باشد!

اما تنها کسی هستم که حباب دل لرزه هایم را روی دنیا و کهکشان پشت چشمانت ، یادگار گذاشته ام!

+ پ ن : باور نمیکنی هنوز با گوشه ی نگاهت عاشقی میکنم!

" اصل مطلب "

تمام ترانه های من با تو متولد شد :) در سایه روشنی که کلبه ی درخت افرایمان داشت!

 به هر بهانه ای ترانه برایم خواندی و افسانه به تنم کردی ! شب بوها را تاج سرم  و نت هایت را ملودی ، و ریختی به روی داشته و نداشته هایم!

خوب میدانی آسمان و ریسمانم بهانه است و اصل مطلبم چشمهای تیله باران توست... سحر دارند لاکردارها که هیچ دعا نویسی از پسشان بر نمی آید...

اصلا همه چیز از چشمهای تو شروع شد، شیداییم ، ترانه هایم ، شجاعتم، انزوایم ، آوارگیم، حتی گریز پاییم! جایی که نباشند بند نمی مانم !

غیره منتظره

همیشه دلم میخواسته شلوار آبی رنگ زخمی داشته باشم که از قضا کمی کوتاه است و به ناخن انگشتهایم لبهایم رنگ قرمزی زده باشم که هر بار  نگاهشان میکنم خون بدود به روی گونه هایم ...در پیاده رویی قدم بزنم که باد لابه لای ساق هایم بازی کند... دستی به موهایم بکشد..گونه ام را ببوسد و من بی انتها بخندم!

دوست دارم  همه ی چیزی که در جیبم باشد را برای کبوترهای پیاده رو بریزم... گاهی ساندویجی بگیرم و نصفه اش را به اولین عابری که بی هوا تنه ای به من میزند هدیه دهم و باقی اش را کیفور با رقص نور اوایل پاییز نوش جان کنم ...

بعد هر طور که خودم دلم خواست زیر سایه ی درختی پابرهنه نماز بخوانم ... خستگیم را همانجا به فواره های حوض پارک بدهم و  با آهنگی که تو عاشقش هستی رقص کنان به خانه بروم..

همیشه دلم میخواسته به اندازه ی همین دنیا ، بزرگ و چندین هزار  ضلعی باشم! اما فکر میکنم تا به الان فقط یک ماری  ِ تا حدودی مهربان  و احساساتی همراه با دلسوزی و البته کمی هم گریز پا شده ام!!

از جنس شبدر

گاهی دوست داشتم نوک انگشتانم از جنس شبدر بود،آنوقت خسته که میشدی تمام تنت را شبدر باران میکردم ... تا زمان را روی برق نگاه و لبخندت متوقف کنم 

آن وقت تا ابد برای من سیُ چند ساله میماندی !

چیزی دردناک تر از عشق نیست

هیچ چیز در دنیا به اندازه ی تو درد  آور نیست!!!

هیچ چیز به اندازه ی تو سهمگین نیست...

من میان خطوط کف دستانت چون طالع بینی که پی نقدیر  حرکت کند، زندگی کرده ام...

دردناک است که زیر و بم نگاهت را میشناسم...

آن موقع ها فرهاد خوب فهمیده بود که کندن کوه بسی راحتر از تحمل نداشتن شیرین است... عجیب فرهاد را میفهمم...عجیب...

نمیگذارم نداشتنت  داغ  شود روی دلم  ... نمیگذارم دستانت ، خطوط بی قرار دستانت بی من بمانند

آبادی ویران

من از دیار آبم

آبادانی ام میان انگشتهای توست!

و نوک انگشتان تو سمت کویر های ناکجا آبادست!!!

من شعر گریه میکنم و حیات می دمم بروی لبهایت

و تو عطش میبخشی 

با آن نگاه های آشوبگر و ویرانت !

مرا به ویرانی دعوت کن که سیراب از نیستی ام کنی!!!