رنگین کمان

خورشید که از پس
شانه های تو طلوع میکند 
هزار رنگ میپاشد بر دلم
چشمانم
...
زود باش ...
چشم باز کن !
میبینی چه رنگین کمانی شده ام

شهر تو

اینجا هوای شهر توست 
کجاهایش نفس کشیده ای؟
در ذهن چه کسی جا مانده ای؟
که این چنینم؟؟

جان دلم؟

لطفا 
به خوابم که می آیی 
بیشتر بخند
بیشتر حرف بزن
بیشتر بمان
بیشتر بگو " جان دلم؟"

شاید بهتر بود....


شاید بهتر بود قصه ی دستانمان از جایی شروع میشد که غروب نبود...روزها دلگیر نبود...چیزی میان صبح و ظهر بهار وقتی باد ملایم می وزد...و سرمان پر بود از آرزوهای بی مانند.. مثلا وقتی روی تپه ای نشسته بودیم و بی دلیل میخندیدیم...و باد خنده هایمان را زنجیر میکرد ... شاید قصه جور دیگری رقم میخورد...
شاید بهتر بود برای هم پازلی طرح کنیم و بخندیم تا سراغ گمشده هایمان را از هم بگیریم...شاید داستانمان حرف های بیشتری برای گفتن داشت و " عشق "را بهانه میکردیم نه تقدریمان را...
میدانی چشمها و دستها رسالت بزرگی در زندگیمان دارند... چشمانم که سمتت لرزید دستانم که چشمهایت را گرفت باید میدانستم روزی خواهم بارید.

مهربانی خدا

شبیه خدا میشوی..
شبیه مهربانی خدا...
وقتی گرمی...
وقتی میخندی...
وقتی چشمانت آتش بازی میکنند...
بلاتشبیه ندارد که...
خدا تو را برای بوسیدنم واسطه کرده!

:)

لطفا 

به خوابم که می آیی 

بیشتر بخند

بیشتر حرف بزن

بیشتر بمان

بیشتر بگو " جان دلم؟"

صندوچه اسرار :)

.

از خیلی وقتها پیش دلم خواسته و میخواد یه صندوقچه ی کوچیک اسرار داشته باشم،تمام چیزهایی که هر کدوم یه معنی یا یه خاطره ای برام دارن بذارم توش...بعد هر وقت که دیگه دلم نخواست خاطره ای نداشته باشم یا زمانی برای خاطره ای تازه نداشته باشم،ببرم برای کسی بازش کنم و بگم و بگم براش از همه چیز،چقدر اون موقع ِ ساعتها یا شاید روزها مزه مزه کردن خاطرات میچسبه.
نمیدونم شایدم پیدا کنم کسی رو که شبیه به خودم دنیا رو آدمها رو ببینه و اون صندوقچه رو بتونه نگه داره...اون وقت خیالم خیلی راحته،چون یه جایی تا نسل ها تکرار میشم!!!

صاحبدل

.

شاید عمر خوشایند آدم نسبت مستقیمی با دلش داشته باشه....
هر کسی که وارد قلب آدم میشه یه جایی رو میگیره و وقتی میره "جاش" با هیچی پر نمیشه...
اگه امید داشته باشی اونهایی که رفتن بر میگردن دلت مثل یه تالار طلایی و همیشه روشن منتظر مهموناش میشینه،اما اگه صاحبدلا رفتن و رفتن و رفتن و برنگشتن ،از دل آدم چیزی جز یه حفره نمیمونه...اون وقته که آدم میمیره!

خط خطی های هزار توی ِ بی سر و سامان
که تمای ندارند!
آخر نگرانی هایم را
در قلبِ ِ کدام دفینه
جا گذارم؟
***
شاید اگر
فراموش شوند
احساسهایی که نشانی از تو ندارند
و دور شوند دلخوری هایم !!!
رویای داشتنت
پشت ِ پلک ِ شبهایم
حقیقت یافت!!!

به شعر می نشانیم
شیدایی ِ غمگین!!
زمانی که حرف میزنی!!
مکث میکنی...
نگاه میکنی...
زمانی که آغوشت مثل تنهایی من سرد است
حتی زمانهایی که میخندی و

دور می شوی از من!!