X
تبلیغات
دل نوشته های گاه و بی گاه

....آرزوها....

امشب برای آرزوهایت ستاره ای نشانه می کنم

مبادا آشوب شوی

تا آن ستاره روشن است

آرزوهایت برآورده میشوند...

لب خط

از حال و روزم فرار میکنم... این روزها  کوله پشتی ام پر از  باید و نباید و هراسُ  یه گله ای ریشه دار که هرچی حلاجی اش میکنم باز از بین نمیره...

هرچی گله میکنم احساس میکنم بیشتر دستم به جایی بند نیست... از همه شون خسته ام...بعضی وقتها حسابی میبرم.... یه زمانی خوابهای خوب حالمو جا می آورد....بهم امید میداد....اما حالا.... شاید ساعت خدا سرعتش بیشتر از ساعت های ما کار میکنه....شایدم کلا مدار زمین کنده که فقط رویاهای خوب میبینم و اتفاق خاصی نمیافته تو زندگیم....شاید باید صبور تر باشم .... خیلی لب خط ام....خیلی

....

نميشه از تو

صداي تو

تصوير قاب شده ات تو گوشه ي اتاقم

دل.... كند

منتظرم

من گاها به شكل انتحاري دست به كارهاي جسورانه ميزنم....خيلي مهم نيست تو چه حوزه اي تا جايي كه وارد مسائل اخلاقي نشه... حتي كارهايي مثل رنگ كردن در ،پنجره، هموار كردن شرايط سخت( اين طور موقع ها صبر ايوب رو دارم و نشاط يه دختر 14 ساله رو)  باز كردن باب دوستي هاي تازه، شروع كردن به نوشتن فيلم نامه  يا شعر و...

اما بعضي وقتها هم هست كه فقط منتظرم،منتظر يه دست،يه نگاه گرم، يه حس خوب، يه انفاق خوشايند... اينطور وقتها قهوه ميخورم و فيلم ميبينم و منتظرم ...

حس همیشگی

هرچی فضاهای جدید برای نوشتن باز میشه و ارتباط ها راحتر،ته دل آدم به گذشته مایل تره...اینجا هنوز برای من و دلم ناب.... 

اینجا هنوز برای من عطر خوب تو رو داره....

هر بار که به اینجا سر میزنم....اینجا برام مثل یه گوشه ی دنجه که همیشه برای خودم و به نام خودم میمونه...

كرور كرور حس خوب

شايد كرور كرور حس زيبايي كه

در چشمان تو جا گذاشتم

انعكاس لبخند خودم بود

كسي چه مي داند؟

يا تو تكرار مني

يا من درون چشمان تو

نقش زده ام

**********

+ دلم براي اينجا تنگ شده بود

حواسم باشد

من غمگین نیستم....من فقط نگرانم!

من که نخواسته بودم ....تو خواستی... من اینجا را دوست دارم...تو دوست نداری باشم...من نیامده بودم که بمانم (اما اعتراف می کنم دوست داشتم اتفاق بیافتد)تو خواستی و من ماندم.برایم سخت نیست اما  کمی غمگینم میکند.آن وقت میخواهم هیچ کس را نداشته باشم که محاسبانه نگرانم باشد.که خیر خواهی اش در بوق و کرنا باشد...کاش چیزی بیشتر از صداقت و دلسوزی بلد بودم....کاش کمی حداقل کمی دلم می آمد بی احترامی کنم...جواب تندی بدهم بی آنکه نگران باشم الان دلش شکست؟؟؟

کاش باران بیاید...قول می دهم نگران لک شدن مانتو ام نباشم...

کاش دوست پسر داشتم و آن وقت بود که دلم نمی سوخت...اما حیف نیست؟؟عاطفه ام را خرج کسی کنم که جز تنش و دل شوره چیزی برایم نداشته باشد؟واقعا حیف ام...عاقلانه نیست بی خیال

من غمگین نیستم.... فقط نگرانم!اینجا را دوست دارم اما اینجا....؟؟؟؟؟؟؟

بااین همه نارضایتی که بعضی وقتها مثل بختک به جانم میافتد و مثل یک بمب اتمی که در ذهنم منفجر میشود چه کنم؟؟؟باید اعتماد داشته باشم....باید مثبت باشم.... باید خوب فکر کرد تا خوب اتفاق بیافتد....باید...باید... باید... با این همه بایدی که در اختیار من نیست چه کنم؟

 

من سیاست بلد نیستم!

روزگار عجیب و غریب طمع کارانه ای دارم...هر چه کارهایم رو به راه تر میشود(خدا را شکر) باز گوشه ی دلم خالیست...مدام چشمهایم شیطنت وار سراغ تو را از انبوه جمعیت در حال فرار میگیرد.میان بحبوحه ی کارهای روزانه ام همیشه سر فصل لحظه هایم جا خوش میکنی...

 

 

+من سیاست بلد نیستم!

طعم شکلات

سایه ی روشن و تاریک خوابهایم  تو و دستان توست!همه جا کنارمی اما...

نمیدانم خوشحال باشم یا ناراحت که وقتی از خواب بیدار میشوم دلم و دهانم طعم  شکلات تلخ گرفته و ذهنم بوی تو را.

باور کن حس نامفهوم ِگیج کننده ی ِ دل آشوب شیرینیست!

 

 

+من یاد گرفتم کاری به کار کسی نداشته باشم...چون طبیعتا خود شخص به اموری واقفه که شخص سوم نیست . اما اینجا کسی یاد نگرفته به دنیای کس دیگه نباید کار داشت!

+هر صبح روی خدا رو ببوس!

********************

و مسلما ما سلام هایی به هم بدهکاریم
که ادامه ی هر کدامشان
می توانسته دیوانی شود
یا رمانی
و بعید است
که شبی چرخ و فلک های این شهر بازی را
به افتخار علاقه ی ما به سرگیجه
به ما اختصاص دهند
و بعید است
سلام هایی که از خیرشان گذشتیم
از ما بگذرند!
لا اقل رد که می شوی
بی هوا بگو: دوستت داشتم
و تا برگشتم
لای به لای جمعیت گم شده باش!

+این شعر رو از وبلاگ طعم گس خورشید برداشتم.دوستش دارم!