شب پرسه

خاطرم هست يك شب عجيب دلتنگت بودم،هواي ماه به سرم زده بود، دل كوبه ها امانم را بريده بودند و تو نبودي! سراسيمه لباسهاي دم دستي ام را تن كردم و براي اينكه كسي متوجه غيبتم نشود كفشهايم را همانجا روي جا كفشي گذاشتم!
با خودم عهد كردم تا اين دلكوبه آرام نگیرند خورشيد هم التماسم كند به خانه نروم!
پاي برهنه به تن ماه زدم آنقدر هذیان گفتم كه نسيم دست ملایمی به صورتم کشید و نجوا كنان گفت : از اين ديوانه بازي ماه زياد دیده،
بناي عاشقي ات را بر جنون نگذار كه بند دل آسمان پاره ميشود، گيسو به باد دادن و تاول زمزمه کردن كه دل ماه و يار نرم نميكند گلكم ! دلكوبه را ضرب تار كن... هذيان هايت را نبض شعر، تب هايت را به هرم دوستانه ي يك آغوش، آنوقت ماه و يار رام و بند چشمانت می مانند

" تب"

شرم گونه هایم هستی

وقتی تب داغ بلوغ دارم

چهار فصلم می شوم

 وقتی بی مرز ترین سرزمین عالمی !

بیرون پنجره

کولاک هم که باشد

نگاهت تابستانم میکند !!

شعر که میشوی

شعر که میشوی 

قالب تهی میکند 

دختر بچه ی دنیای من!

از هولش 

ماه بو میکند 

و عطر گندم زار به تنش میزند

شعر که میشوی 

کودکانه هایم هوای بیابان میکنند

exit

سلام خدا!

احیانا قلبم دکمه ی exit نداره؟؟؟ خسته شدم ...دیگه لازمش ندارم.

 

مرا به نام بخوان!

مرا به نام بخوان !

که در این سرمای بی مهربانی

هیچ کس چون تو 

تابستان را زمزمه نمیکند!

....

امشب پرُ از بهانه و شعرم!

تاریخ را مزه زدم ،تمام هزار و یکشب را!

پُر از شهرزاد و لیلی و شیرینم

زده ام جامی از نگاه خون بارت

دلیر و بی باکُ رِندانه می رقصم!

کجاست آن دو چشم اعجازت؟

کجاست مهر و حضور رعنایت؟

دمی فقط دمی چراغ بزمم باش!

تا نوشم از نگاهتُ تا سپیده صبح

شمسانهُ شیرین بی مانمُ بی رقصم!

" لی لی "

شعر قهقه میزند

میان حال و احوال امشبم!

وقتی تصور میکنم

چطور لی لی کنان 

بی قید و بی بهانه 

به سمت 

پارک بارانی 

می روی!!!

دل لرزه

شاید تنها کسی نباشم که دور قلبت گشته باشد!

اما تنها کسی هستم که حباب دل لرزه هایم را روی دنیا و کهکشان پشت چشمانت ، یادگار گذاشته ام!

+ پ ن : باور نمیکنی هنوز با گوشه ی نگاهت عاشقی میکنم!

" اصل مطلب "

تمام ترانه های من با تو متولد شد :) در سایه روشنی که کلبه ی درخت افرایمان داشت!

 به هر بهانه ای ترانه برایم خواندی و افسانه به تنم کردی ! شب بوها را تاج سرم  و نت هایت را ملودی ، و ریختی به روی داشته و نداشته هایم!

خوب میدانی آسمان و ریسمانم بهانه است و اصل مطلبم چشمهای تیله باران توست... سحر دارند لاکردارها که هیچ دعا نویسی از پسشان بر نمی آید...

اصلا همه چیز از چشمهای تو شروع شد، شیداییم ، ترانه هایم ، شجاعتم، انزوایم ، آوارگیم، حتی گریز پاییم! جایی که نباشند بند نمی مانم !

غیره منتظره

همیشه دلم میخواسته شلوار آبی رنگ زخمی داشته باشم که از قضا کمی کوتاه است و به ناخن انگشتهایم لبهایم رنگ قرمزی زده باشم که هر بار  نگاهشان میکنم خون بدود به روی گونه هایم ...در پیاده رویی قدم بزنم که باد لابه لای ساق هایم بازی کند... دستی به موهایم بکشد..گونه ام را ببوسد و من بی انتها بخندم!

دوست دارم  همه ی چیزی که در جیبم باشد را برای کبوترهای پیاده رو بریزم... گاهی ساندویجی بگیرم و نصفه اش را به اولین عابری که بی هوا تنه ای به من میزند هدیه دهم و باقی اش را کیفور با رقص نور اوایل پاییز نوش جان کنم ...

بعد هر طور که خودم دلم خواست زیر سایه ی درختی پابرهنه نماز بخوانم ... خستگیم را همانجا به فواره های حوض پارک بدهم و  با آهنگی که تو عاشقش هستی رقص کنان به خانه بروم..

همیشه دلم میخواسته به اندازه ی همین دنیا ، بزرگ و چندین هزار  ضلعی باشم! اما فکر میکنم تا به الان فقط یک ماری  ِ تا حدودی مهربان  و احساساتی همراه با دلسوزی و البته کمی هم گریز پا شده ام!!