باز هم سفر

گاهی وقتها بعضی چیزها به حرف نیست... به شنیدن نصیحت های طولانی و البته منطقی هم نیست...حتی به سکوت پیشه کردن هم نیست...به اراده کردن  برای فراموشی هم نیست.. اصلا قرار است نشود.. غیر ممکن باشد...  نمی شود که نمی شود که نمی شود

... اصلا طوری ریشه میاندازد درون وجود و قلبت که گمان میکنی حتی ناگفته این حس، نسلها سینه به سینه ، داغ به داغ منتقل میشود...

سفر جزو همان چیزهاست برای من! خصوصا سفر تو...  سفری که چشمهای من بدرقه ی قدمهایت نبود ... سفری که دست خداحافظی برایت تکان ندادم اما  برایم بسیار سنگین تمام شد...سفر تو حفره ی عجیب و عمیقی است که در دلم جا خوش کرده..نمیدانم از کجا و چطور و چرا؟ اما گویا تمام آشناهایم را گم کرده باشم ... تمام داشته هایم را یکجا باخته باشم...خودم را تمام اتکا و اعتماد به خودم را یک جا دادم باشم به تو ، و  تو را به سفر ...به جاده... تو را به تقدیر ...تو را به اراده ی سست خودم و زمان باخته باشم!

حس سنگین غم انگیز ولی شیرینیست... میدانی؟با هر خیز هواپیمایی دلم مثل حبابی که باد تندی خورده باشد میترکد...بند دلم پاره میشود... تمام مسافران بی نام و نشان برای من حکم تو را دارند... تکه ای از دلم بی انکه بدانم کِی؟ به گوشه ای چمدانشان میچسبد و راهی میشود .. هر بار که دلم میپَرد با هر کدامشان ، میرود تا غبار ابرها و  می چسبد به ستاره ای ، که هر شب هر کجا که باشی نگاه ببخشند به لحظه هایت " مسافر من ! "

می نویسم که .... که بماند

میدانی؟ از بس به پهنای صورت مقابلم خندیدی ، برای همه چیز خنداندیم ،  از تمام دنیا انتظار خنده ای دارم به زرق و برق ستاره ها... خاطرت مانده چقدر معجره بودی برایم ؟ چطور دنیا را کف دستم دادی؟ اما حالا از بس بزرگ است میترسم! خاطرت مانده چطور گوشه کنارش را نشانم دادی؟ چشم بسته می آمدم پشت سرت برای همینم بعد از آن روزها  هیچ مسیری به خاطرم نمیماند، اعتراف میکنم گم میشوم...مدام درون خودم پی آنی میگردم که هزار ها داستان و خیال پردازی ها داشت، حرفهایش تمامی نداشت...  نمیدانم توی کدام سوراخ پنهان میشود که نمی یابمش و می مانم که با تمام این کالبد خالی چه کنم؟ گاهی عجیب دلم برای رایحه ی پیرهنت تنگ میشود..هنوز تا عطر آشنایت به مشامم  میرسد ، خون میدود روی گونه هایم و باز مثل روز اول دل کوبه میگیرم!هول میکنم راستش...نوجوان میشوم و کم تجربه... ساده و بی فکر...

...

جایی خواندم آدم منتظر هیچ فرقی با آدمهای دیگر ندارد فقط به هر صدایی برمیگردد... راست هم میگفت !انتظارم که بیهوده نیست!!

می دانم دنبالم می آیی ...میان هم همه ی کسانی که  حواسش نه به آمدن توست و نه به رفتن من ...پیدایم میکنی...دستم را میگیری با همان لبخند و همان چشمهای جادویی... و  عطر همیشگی... با کلیدی در دست... 

اما غمگیم که هستم ، نمیدانم روزهایم را تا دیدنت چه رنگی بزنم؟

....

دیگر تمام شهر میدانند که حال من فقط با تو خوبست!!

چشمهای تو

میدانی گاهی عجیب برایم مجسم میشوی... دو جفت چشم مشکی و شفاف و منتظر...زل میزنی به من وقتی قهوه مینوشم...وقتی مرد راننده شیفته از آینه نگاهم میکند و میدانم که ذهنش را ساعتها به خود مشغول  میکنم! یا وقتی که در سالن سینما مجذوب صفحه ی بزرگ روبه رو شده ام... به من خیره شده ای ، در همان تاریکی خووب تشخیصت میدهم ....درست در سمت راست... آن دو جفت چشم را حس میکنم!

شاید سوژه های عاشقانه ی تو باشم... آخر گاهی عجیب حریص نگاهم میکنی...شاید ... 

میدانی من مرموز یا پیچیده یا  هر چیز دیگری که گمان کنی نیستم! فقط خودمم و تمام ثانیه ها را سعی میکنم خودم بمانم...غیر قابل پیش بینی و دست نیافتنی و گریز پا!

دریا زده گی

گاهی وقتها وقتی سوار ماشین کسی میشی و شروع میکنه به گاز و ترمز کردن و از ماشینش بوهای مونده بلند میشه، دچار دریا زدگی میشی...طوری که تمام عشق و علاقه ات به طرف مقابلت جاش رو به حس مرموز و انتظار طاقت فرسایی میده که کی به مقصد میرسی و ... اینظور موقع ها سعی میکنی بخوابی یا تظاهر کنی که ترانه ای که از ضبط ماشین پخش میشه تورو به وجد آورده و باهاش هم نوایی میکنی تا مبادا حرف دلت از دهنت بپره بیرون...

این دریا زدگی با همون تهوع و سرگیجه هاش هر جای دیگه ای میتونه برات اتفاق بیافته... اصلا نیازی به اب و امواج موزیش نیست کافی صدای وز وز واری نزدیکت داشته باشی که تا دهن باز میکنه بتونی حدس بزنی که چند وعده ی غذایی رو سپری کرده و چیا خورده...یا حتی خونه ات نشسته و انقدر درگیر تلوزیون هست که متوجه نیست دست کثیفش رو کجای راحتی های نازنینت میماله...

اینطور موقع هاست که ادم یا حداقل من دچار دریا زدگی شدید میشم و دلم میخواد چیزی پیدا میکردم که این حسم رو بهتر کنه و اگه بدونم مایعی کشف شده که با نوشیدنش تمام سلول هات و حتی نفس هات ضد عفونی میشه حتما اینو تهیه کنم و لا جرعه سر بکشم!

+ من وسواس نیستم اما براتون شاید پیش نیومده باشه ببینید چطور از زندگی سیرتون میکنه! 

 

رنگین کمان

خورشید که از پس
شانه های تو طلوع میکند 
هزار رنگ میپاشد بر دلم
چشمانم
...
زود باش ...
چشم باز کن !
میبینی چه رنگین کمانی شده ام

شهر تو

اینجا هوای شهر توست 
کجاهایش نفس کشیده ای؟
در ذهن چه کسی جا مانده ای؟
که این چنینم؟؟

جان دلم؟

لطفا 
به خوابم که می آیی 
بیشتر بخند
بیشتر حرف بزن
بیشتر بمان
بیشتر بگو " جان دلم؟"

شاید بهتر بود....


شاید بهتر بود قصه ی دستانمان از جایی شروع میشد که غروب نبود...روزها دلگیر نبود...چیزی میان صبح و ظهر بهار وقتی باد ملایم می وزد...و سرمان پر بود از آرزوهای بی مانند.. مثلا وقتی روی تپه ای نشسته بودیم و بی دلیل میخندیدیم...و باد خنده هایمان را زنجیر میکرد ... شاید قصه جور دیگری رقم میخورد...
شاید بهتر بود برای هم پازلی طرح کنیم و بخندیم تا سراغ گمشده هایمان را از هم بگیریم...شاید داستانمان حرف های بیشتری برای گفتن داشت و " عشق "را بهانه میکردیم نه تقدریمان را...
میدانی چشمها و دستها رسالت بزرگی در زندگیمان دارند... چشمانم که سمتت لرزید دستانم که چشمهایت را گرفت باید میدانستم روزی خواهم بارید.

مهربانی خدا

شبیه خدا میشوی..
شبیه مهربانی خدا...
وقتی گرمی...
وقتی میخندی...
وقتی چشمانت آتش بازی میکنند...
بلاتشبیه ندارد که...
خدا تو را برای بوسیدنم واسطه کرده!